|
آبرویم را نریزی دل!!!............ای نخورده مست........
این همان شاه بیتی ست که به ندرت ورد زبانم می گردد...اما همینکه رد پایش جاری میشود،می فهمم که در دلم غوغایی برپاست.....و چه سخت است جاری کردن غوغای دلم بر این بوم تیره.....
وحال باید بیاندیشم...و می اندیشم...می اندیشم....به اولین روز آشنایی امان.....آنزمان که همه جا بیشه ای از نور بود و پر از ستاره های شیشه ای...جایی پر از اطلسی و سرشار از عطر یاس...انگار منتظر بودم، منتظرتلنگری برای پرکشیدن یا ، بهانه ای برای مهربان شدن....
نمی دانم ازجنس بهار بودی ،یا همرنگ قطره های باران!...تنها می دانم...هرچه که بودی با نسیم خیالت ،طراوتی سحرآمیز و رایحه ای نمناک در گوشه گوشه دلم جا کردی.....
می خواندمت، واژه واژه ات را... خوب حس می کردم سنگینی کلامت را...
انگار آشنا بود برایم، سطر به سطر پروانگی ات به سوی عشق یا نه! حتی ذره ذره تار و پود آدم برفی ات
دلم هوایی شده بود ،در حال و هوای عطرآگین پروائیت...
نه !بخاطر مهر و محبت صمیمی ات نه !بخاطر صفای کلام و وفای همیشگی ات ونه حتی بخاطر درودهای پر سرورت... نه! نه! تنها بخاطر اینکه عطر عشق می داد کلبه باران زده ات، و من این بوی عاشقانه را تنها و تنها در آجر به آجر خانه تنهایی تو یافته بودم...
آمده بودم! اما تنها من نیامده بودم، کمتر کسی بود که گرفتار عمق غریبانه کلامت نشده باشد.
تو که عشق را زیبا سروده بودی... و واژه مهربانی را جور دیگرمعنا کرده بودی...
تو که از صمیم قلب می سوختی تا روشنایی بخش دلهای کوچک اما بی قرار پیرامونت باشی، که همچون هاله ای نگارین، دور تا دور جوان مردی ات حلقه عشق بسته بودند. پیوندی عمیق که برای گسیختنش در این دنیا و این زمانه هیچ دست آتش افروزی قادر نمی باشد.
آری از تو می گویم!...تو که ایستاده ای...با همه دردهای پنهان سینه ات..اما ایستاده ای...بلند و رعنا!
تا که تکیه گاه باشی برای غنچه های داغ دیده ای که از گزند بادهای تند و باران های هولناک رمقی برای قد کشیدن ندارند و سایه حضورت... سرپناه باشد و دستان نوازشت آرام و قرار...
تو که هستی! ....با همه آرزوهای خشک شده ات...و می مانی با همه زخم های کهنه ات، تا تیمار کنی، زخم های سر باز شده را ، و آرام کنی پلک های خشک و بی طاقت گشته از خستگی زمانه را...و با یاد حضورت مهمان این پلک های پریشان می شوی تا اندکی هم خواب راحت مهمانشان شود.
تو مرهم خیس آن لبهای تفتیده ای که از درد این روزگار بی رحم فریاد خستگی و بی آشیانی سرداده اند!.. تو حرف به حرف مهربانی را حجی کرده ای! ...و استادانه یاد می دهی که حتی در دل سیاه شب هم، این لبخند زیبای ماه است که امید را زنده می کند!...و اینگونه می شود که غریبانه عاشق می کنی هر دلی را که بی خبر پا در حریمت باز کرده...و چه بی صبرانه نصیب لحظه هایشان می شوی!...
آری! این تو بودی و معنای بزرگی ات.... و من!...
حالا که خوب شناخته بودمت، حالا که بزرگی ات را می فهمیدم و حقیقت وجودی و سرشت رویایی ات را خوب درک می کردم....منکه رویایی بودم... و احساس، تنها رنگ کالبدم... درد دیدار شد یغما گر آرامشم!
درک نگاهت.....حس بودن در کنارت....و هم کلامی با وجود پاکت....ربود همه آرام و قرارم !
حالا دیگر دلم می خواست معنی و مفهوم زندگی را از عمق نگاهت بیاموزم...دلم می خواست پرواز و پروانگی را در سایه حضورت تمرین کنم... می خواستم پاکی و روشنایی آب را در چهره ماه تو درک کنم... آسمان شب را با تو ببینم و زبان تاریکی را با تو بفهمم....دلم می خواست بدانم که ابرها چقدر،مهربانند و روح باران چقدر لطیف و زیباست....
و تو همه اینهارا می دانستی...تو که نگاهت رویایی زیبا و پایان ناپذیر بود!.......
حالا دیگر نگاه حقیقی ات را ماورای قصه ها و هم زبانی ات را در دنیای زنده ام می خواستم...
دل دریایی ات را می خواستم تا آرزوهایم را بدون هیچ هراسی ابراز کنم و آن شانه های قرص و محکمت، تا راز دل درد آشنایم را برملا سازم...
و این افکار مدام و این اندیشه های افسونگر شبانه روز با من بود! آنقدر که من چشم انتظار شدم ...و تو مسافر جاده های خاطره من منتظر بودم و تو راهی کوچه های غربت...
تا که بیایی!...و دیدار افسانه ای ات تسکین دردهای دلم باشد...آری! تو آمدی و همان شد که فکر می کردم... همان رویاهای قشنگ که مدتها در کوچه پس کوچه های خیالم مرور می شد!
حالا دیگر ،نگاه دردآشنایت را با تمام وجود حس می کردم و چشم بر نمی داشتم از قدمهایت که چه مسیرها پیموده تا درمانگر درد دلی باشد! حالا فاصله نگاهم با تو تنها به اندازه یک چشم بر هم زدن بود و من دریغ می کردم از پلک زدن.....
من بودم و ........مات و مبهوت این همه بزرگی!.......
حالا دیگر می خواستم یک شاخه گل یاس تنها باشم و آرزو کنم که آنزمان که دلت گرفت به دستت پرپر شوم تا دیگر شاهد آن اشکهای پر از حرفت نباشم....
|