تبليغاتX
برگ ريزان اميد ـ متن ادبی،شاعرانه
برگ ريزان اميد ـ متن ادبی،شاعرانه

تو ای برگریزان امیدم, باتو من با بهار می رویم


ارمغان یاسمن

... بهار شد

وحالا که، بهشتی ترین ماهش بر بلندای دستان تقویم رخ می نماید

بیا و ببین عشق بازی ژاله با چشمان یاسمن را...

برگ های سبزین تاک....

                             تو گوئی سلام میکنند به صبح 

عطر چوب های نم کشیده....

                                          وای! تا ناکجا می برد تورا...

و در این معرکه ی اکسیژن..............

تنها نفسی عمیق زیباترین ارمغان امروزت می شود.


برچسب‌ها: بهار, یاسمن, ارمغان یاسمن, ارمغان

دوشنبه 11 اردیبهشت1391  توسط نيايش  |

 

عشق زهرا و علی

فاطمه پیش از یورش آن گروه متجاوزکار به خانه اش، پشت درب ایستاده بود. او پوشش بر سر داشت ، اما نه کامل؛ به همین جهت هنگامی که یورشگران به حریم خانه اش یورش آوردند ، به پشت در پناه برد تا خود را از چشم مرد نمایان بپوشاند،اما تبهکاران مرد نما دخت فرزانه ی پیامبر را ـ که شش ماهه باردار بودـ به سختی پشت درب خانه فشردند؛ به گونه ای که از شدت درد و رنج فریادش برخاست و جنین او بر اثر شدت ضربه و فشردگی میان در و دیوار به شهادت رسید.
و تو ای خوانننده ی عزیز از آن میخی که بر اثر فشار درب بر سینه ی آن گرانمایه ی عصرها و نسل ها فرو نشست چیزی مپرس و مگو.درست در همان لحظات بود که مهاجمان خشونت کیش امیرالمومنان را دستگیر نمودند و کوشیدند تا او را از خانه اش بیرون برند که فاطمه با وجود درد شدید و موج ناراحتی و اضطرابی که بر اثر صدمه ی وارد آمدن بر " جنین " سراسر وجودش را فراگرفته او را زمین گیر می ساخت باز هم قهرمانانه به پا خواست و به انگیزه ی دفاع از حق تبلور روشن عدالت کوشید تا از بازداشت امیرالمومنین جلوگیری کند...

 

گفت: در طغیان عشقت کوثرم

تیغ داران، پیش مرگ حیدرم

می دهم جان، جان او را می خرم

هرچه پیش آید، علی را می برم

                        بیم دارید از من و از آه من

                            سیل عشقم، کیست سد راه من؟

                           دست خالی گرنشد حل مشکلم

                         ذولفقاری دارم از آه دلم

 

دید مولا کوثرش را در خروش

رأفت رحمانی اش آمد به جوش

آسمانِ دیده را پر ابر کرد

گفت سلمان؛ باز باید صبر کرد!

 

تا نگشته آسمان ها زیرورو

با زبان مرتضی او را بگو

ای عروس آسمانی خدا

ترجمان مهربانی خدا

 

ای امید رحمة للعالمین

خاتم پیغمبران را خود، نگین

ای بلندای دلت ،هفت آسمان

ای گذشت تو، کران تا بی کران

 

ماه پیشانی!....جبین پر چین مکن

فاطمه!...جان علی نفرین مکن

 

گفت: سلمان؛ پس مسلمانی چه شد؟

آن سفارش ها که می دانی چه شد؟

ریسمان و بازوی خیبر گشا

دوستی این بود با آل ابا؟

 

این که در بند است مولای همه ست!

این، همه بود و نبود فاطمه ست!

ای فدای  تارِ مویش جان من

جان چه ارزد، در بر جانان من!

 

خواهد اربالاتر از جان هم به چشم

صبر می خواهد علی؟...آن هم به چشم



برچسب‌ها: عشق زهراوعلی, شهادت حضرت زهرا, اشکواره

یکشنبه 3 اردیبهشت1391  توسط نيايش  |

 

بهار امید

هر روز رأس ساعت عشق        کبوتر روحم           

            در تکه های شکسته آیینه دل         تکثیر می شود.

و هزاران هزار بال              گسترده می شود بر پهنه آسمان                

تنها به یک بهانه                     پرکشیدن به سوی  تو!!!

هر روز رأس ساعت عشق               نسیم بهاری     

گوئی عطرآگین تر می شود از شمیم یادت!!.....

حتی یاسمن های پژمرده       سر راست می کنند          

                     جان دوباره می گیرند از شبنم های خیالی نگاهت!!..

هر روز رأس ساعت عشق               التهابی از ضربان های آشفته         

             به تاراج می برد آرام و قرارم را....           وای از فراقت!!!...

اما          اینجا که فقط معرکه یاد است و خیال!!!                 

 چرا حس نمی کنم تورا؟؟       

                           آیا چشم دل می خواهد دیدنت؟؟                 

 یافتن تو؟؟                بوئیدن  تو؟؟                    حس کردن تو؟؟

تو که تکرار می شوی هردم         بر ذره ذره این فضا          

                                                     پس چرا نمی بینم تورا؟؟؟

انگار فرار میکنی از من!!!     آری!!     

                       گفته بودم  که قرار من با عشق همین بوده وبس!!.......

 اما         یادم باشد...           اینجا برگریزان امید است           

                                              ودلم تنها به این اندک امید خوش!!!...

  و همین بس ...      

که حتی اگر مست رایحه این گلهای  اقاقیا نباشم

حتی اگر بوی این نسترنهای وحشی         به پر و پای شانه ام نپیچد      

حتی اگر این شکوفه های نارنج  درِ عقلم نبندد     

                                                و پنجره جنون را نگشاید....

تنها        این یاد توست که در این برگریزان نا امیدی                 

                                                        روح بهاری ام می بخشد...       

 

 


برچسب‌ها: بهار امید, بهار, راس ساعت عشق, برگریزان امید

دوشنبه 21 فروردین1391  توسط نيايش  |

 

بهار من

 زمستان گویی خیال پا پس کشیدن ندارد...

گلوله های سفید برفی فرش کرده زمین را

سرد سرد سرد.....

ولی بی خیال سوز و سرما

بهار من بهار شده دیگر!

آری! یار بهاری ام...

.

.

.

بهار من خوش آمدی.

همین!

پی نوشت: پیشاپیش سال نو رو به همه شما خوبان و دوستان همیشگی ام تبریک می گم.


برچسب‌ها: بهار, زمستان, بهار شده, یاربهاری

یکشنبه 28 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

ساحل و دریا

چه خوشبختی تو ای دریا
مداوم می کشی دست نوازش را
تو روی صورت ساحل
نمی دانی که بر ساحل، غریب خسته ای تنها
به دور از عشق ، دور از خانه ، دور از آن محبّت ها
تو را بیند که هردم سینه ریزی را به دور گردن ساحل می آویزی

چنین می گوید او  با تو  :

چه خوشبختی تو ای دریا ،غم دوری نمی بینی

همیشه می گذاری سر ، به روی سینه ساحل
سپس آرام همچون کشتی بشکسته ای تنها به سویت می خرامد او
و با دستی که دارد حسرت آغوش گرمی را
به شن ها می دهد طرحی

و چشم خویش می بندد

چنان قویی که بر ساحل سراغ از مرگ می گیرد

چنان در فکر می گردد که گویی در میان فکر و رویا غرقه خواهد شد
  که گر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم چه خواهد شد ؟
همین باد ملایم نیز خواهد بود
و بی شک ماسه ها هم مثل الان گرم می ماند
و چون شب هم بیاید بی گمان آن شب
ز خیل اختران یک دانه هم کمتر نخواهد شد
ونه ، موجی از این دریا نمی میرد و یا موج جدیدی جان نمی گیرد.
خداوندا؛ چه خواهد شد اگر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم ؟

چه خوش بختی تو ای دریا
که دائم دست در دست نگار خویش می گیری
دعا کن این غریب خسته بر   ساحل
خداوندش چنینش سرنوشتی هدیه فرماید
خداوندا چنانم کن که من دریا و او هم ساحلم باشد
چنانش کن که همچون یک جزیره ، در میان قلب من باشد

که بگذارم چونان امواج پر جوشش ، ز هر سویی به روی دامنش سر را

گزیده ای از شعر زیبای ساحل و دریا از وبلاگ نوشته

www.neveshte.org



برچسب‌ها: ساحل و دریا, شعر دریا, ساحل

پنجشنبه 18 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

بوی بهار

هنوز سرما سوز دارد اما

رد قدم های بهار خاک کوچه را لمس کرده انگار

عطر رازقی و مریم گرفته فضا... و لحظه های واپسینی که تک به تک پیچ می خورند در بغچه زمان

بوی خاک خیس خورده و شیشه های برق زده......

و من هنوز ........یک بغضم و زانوی بغل گرفته از فراقت!

تو نیستی و من خوب می دانم....تا نیایی نه خزان تنهایی ام می شود بهار

و نه کویر سینه ام لاله زار.....بیا بهار زندگی ام!



برچسب‌ها: بهار می آید, بوی بهار, رد پای بهار

دوشنبه 15 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

دوباره سکوت

گردبادی از واژه ها در سرم چرخ می خورد، یاخته های مغزم بی محابا به هم می کوبند.

 باران کلمات که باریدن بگیرد آرام می شوم.

تنها صدای کلاغی گرسنه ذهنم را به سمت خود می کشد، لاجوردی آسمان هم بغض کرده

گویی او هم دل باریدن دارد.

کوچه خالی از قدمی که روان گونه اش گردد.

شاخه ها چقدر سرد و ساکتند. حتی خاک باغچه هم می خواهد حرف بزند، اما رمقی برایش نمانده

وقتی پلک پنجره ای بالا نرفته است....

وقتی نسیمی از مهر، شمشادهای کوچه را به رقص نمی آورد و مضمون تازه ای زخمه بر تارهای باد نمی زند....

دیگر چرا بگویم؟........ همان سکوت آرام بخش تر است...

و چه بی صدا دلهای خسته و ناشکیب را تسلی می بخشد!...

شاید این نگفتن به نفع آسمان باشد؟.... نمی دانم....

باید صبر کرد. این را از نجوای همان کلاغ پیر فهمیدم . واژه های شعرم را برایش می ریزم تا گرسنه نماند.

راز این سوز همین است!!... باید صبر کرد و سکوت...


پی نوشت: این روزها چه سرد شده تنم

تند تند .... ها...! می کنم...اما، یخ انگشتانم انگار سفت تر می شود

از ماه هم گذشته ندیدن روی ماهت

بی نصیبی از گرمای نفست چه پژمرده کرده روحم را

بیا و نفس دوباره ام باش، که سوز این زمستان گوئی تمامی ندارد

عزیز راه دورم ......خسته ای تو هم؟ میدانم

واژه های بریده بریده ات.... آن آه های بلند و سنگینت.... صدای آرام و مردانه ات

تاب نذاشته برایم.....زودتر بیا دردانه عاشقی ام






برچسب‌ها: سکوت, یخ زده ام

شنبه 6 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

ته نشینی و تولد از یاد رفته

وقتی قلمت ته بکشه و حتی لبه ذغال هم نتونه خط خطی کنه کاغذت رو...

وقتی سر انگشتانت بی حس باشند و از رو دلتنگی گاهی فقط  لمس کنند دکمه های کیبورد رو...

وقتی ذهنت پر از خالی باشه و حتی یه جمله قشنگ تو آسمون خیالت پر نزنه....

وقتی حوصله دلت سر بره و تو کشمکش با تنگ اومدن مثل همیشه باخته باشه...

وقتی چشات مدتها تب خیره شدن بگیره و دم به ساعت  ذُل بزنه یه گوشه....

وقتی....

آره ! اون وقته که متهم میشی به ته نشینی........

دلم لک زده واسه نوشتن؛ اما نمیدونم چرا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به یکی کردن و حال

نوشتن رو ازم گرفتن.....       چقدر دوست دارم سکوت کنم..........سکوت! فقط سکوت

و اما تولد از یاد رفته........

10 بهمن ماه سال 89 تولد برگریزان امیدبود.....

الان 4 روزه که از سال روزش گذشته و صاحب غافلش هم فراموش کرده بود...........آخی! برگریزان طفلکی من!

ببخش برگریزان امیدم ببخش........4 روز با تأخیر... تولدت مبارک.

 


برچسب‌ها: تولد, ته نشینی, دل نوشته

جمعه 14 بهمن1390  توسط نيايش  |

 

اولين عاشقانه

پا به پاي عاشقانه هاي تو .....همسفر مي شوم ...تا افق....

همانجا كه گرماي خورشيدش هرگزجاي گرمي نگاهت را نميگيرد

و دلي كه در پشت تنگ مي شود براي فرشته هاي دنيايم

مزه مزه ميكنم بودن با تو را .....طعم شيرينش را

شهد هيچ عسلي ندارد ........

براستي  اين اولين اسارت عاشقي من است ........

تجربه ي بودن با تو در اين لحظه ها.............و دست در دستان مهربانت ...و سفر در عمق جاده هاي بي عبور ..


.

اولين عاشقانه ي من با توست .......بهترينم


امضائ:نيايشِ تو


شنبه 17 دی1390  توسط نيايش  |

 

اولین یلدای با تو بودن

ببین!..........ببین چند روز شده نیامدنت!!!!

قرارمان که این نبود!.......بود؟؟؟   

باز هم صبر؟؟؟....... باز صبر می خواهد دلت؟؟؟  فقط بگو تا به کی؟؟؟

 باور کن  تاب نمانده برایم....

بس که پشت این مدرنیته نشستم  و بر این بوم تیره خط دلتنگی کشیدم.

چندی ست  که این برگریزان امید هم شعر خستگی می سراید!...سراسر غم شده تارو پودش!

همان برگریزان امیدی که همه ساز می زد جز ساز عشق........

حالا بیا و ببین که چه  تلخ می نوازد اين سمفونی انتظار را...

و چه بی تاب می کند دلم را در فضای این  ثانيه های بيشمار.

وعده داده بودی  که آخرین شب پائیز زیباترین موعد دلدادگی ام خواهد بود!...

همگی چشم شده ام ... خیره به آن وعده و آن شب دراز

همانکه اولین یلدای با تو بودن است! اولین یلدای من وتو....

تاکنون تنها  روز ها را می شمردم....بعد از این ثانیه ها را نیز  از کف نخواهم داد

دانه دانه می شمارمشان ...تا خوده خوده آمدنت.......زودتر بیا دردانه ی روزهای عاشقی ام!

زودتر بیا يلدائی ترين ...ابدی ترين ...عشقم!

 

دوشنبه 28 آذر1390  توسط نيايش  |

 

تقویم یخ زده

ورق میزنم هر روز را........و روزهای بی تو که در برگی از برگهایش تا می خورد به عقب

نفس می دهد به انگشتانم

با شوقِ نگاهی سرشار، روزهای نیامده را خیره می شوم

که شاید عددی از عددهای نشسته بر صفحه زمستانی اش آرام جانم شود.....

وای!....روزها می گذرند....هفته ها از پی هم..........پس کجائی همه زندگی ام؟؟؟؟

گوئی از آن لحظه که صاحب خانه دلم شدی.........عهد بستی که وجودم  دیر به دیر غرق حضورت باشد

 گمان نبردی  پیر می شوم زود؟؟؟؟......

نمی دانی چشمان زیبایت چه کرده با خوابهایم؟؟؟؟

بیا تا خواب نباشی برایم.....یقین بدان که بی تو خواب هم نمی خواهم!

مسافر روزهای آفتابی من!.....نه! این بار نمی گویمت مسافر! 

 انگار خودت هم باور کرده ای که مسافر لحظه های منی!......

.نه!....نه!...تو آمده ای که بمانی

پس بیا و بمان......بیا که دگر تاب نمانده برایم.

شنبه 19 آذر1390  توسط نيايش  |

 

روز تو

نه! گوئی کمال هم نشینی با پائیز حسابی اثر کرده در من!

بی تو آسمان پائیز شده دلم....کبودتر از دستان بی حس شده ام ....

رنگ...رنگ...رنگ.......هزار توی قلبم هزار رنگ گرفته از ردِ خیالت!

سمفونی خاطراه ات؛ چون خش خش برگهای هفت رنگ تمام افکارم را بازی گرفته!

یاد گرمای حضورت ......خون دوباره  به انگشتان یخ زده ام می بخشد!

و امروز.......امروز که همه اش تداعی راه توست برایم.....راه لحظه لحظه تلاش و ایستادگی ات

 راهی که مدتهاست با غرور دل  به دریایش سپرده ای ومردتر از هرچه مرد... هم آواز امواج ؛ فریاد اقتدارسرداده ای!

مسافر دریایی ام....... امروز را... که به پاس سالها تکاپوی بی ادعایت عطرآگین است....با افتخارارج می نهم

 و مستانه چشم انتظارت می نشینم!

صبرم تمام است بهترینم! ... زودتر برگرد!

یکشنبه 6 آذر1390  توسط نيايش  |

 

بازهم سنگین

دریای چشمانت انگار خیال غرق کردنم دارد!

نگاهم  که می کنی , پائیز فراموشم می شود...........عطر رازقی و مریم می گیرد تنم!

وااای ...کجائی؟؟؟          بیا که تنها یاد... یاد... یاد... شده روزگارم

یاد لحظه های باتو بودن ......و حالا حسرت نداشتن هایت

آری می خواهم بگویم........آزاد و رها

حالا که نیستی! و امواج صدایت  تکرار می شود بر ذرات این فضا...

می خواهم رفیق بغض باشم و بارانی کنم تن سفید  کاغذم را

اما گوئی! محکومم به سکوت .......  باید که واژه گانم وزنه به پا گیرند و سنگین باشند!

وای بر من!...خسته شدم از این حجب و حیا!

خیالی نیست.... اینبار نیز بغض فرو می برم و مهر می کوبم بر لب!.....

شاید روزی برگریزان امید کنار بیاید با من!

دوشنبه 30 آبان1390  توسط نيايش  |

 

برمیگردم

باز هم نجوا... نجوای توست نیلوفرم!

نیستم این روزها... نه اینکه دلم نباشد

دستم به قلم نیست .... نمیرود...

هوای حوصله ابریست!

برمیگردم...

 

چهارشنبه 18 آبان1390  توسط نيايش  |

 

بوی زندگی

آمدی!...زآنجا که ساحل آتشینش در حسرت خنکای  نسیم  لحظه می شمارد!

اما طروات باران داشت اعماق نگاهت....

آمدی!...آنزمان که خوشه های سبز شالی رو به زردی می گروید و بوی پائیز تن به تن شاخساران می مالید!

اما عطرشکوفه های سیب می داد پیراهنت...

آمدی!... با حضوری سنگین تر از هجمه سرد دلتنگی هایم

و با نگاهی برنده تر از رعدهای  بهاری , که امتدادش هرآن صورت برافروخته ام را نشانه می رفت!

اما....چه ناشکیب ! طمأنینه ات پاسخ علامت سؤالهایم شد و اندیشه بلندت آرام بخش دِل دِل هایم...

و..............

 و دیگر هیچ! آری! توان نجوا ندارم... ملال دوری ات رمق از وجودم ربوده!

تنها پلک روی پلک می گذارم و رندانه به لحظه دیدار دوباره ات می اندیشم!

می خواهم عاشقت باشم!....دعایم کن

پنجشنبه 28 مهر1390  توسط نيايش  |

 

آیا من هم؟؟ 3

هر روز و هر لحظه این جمله های تکراری ورد زبانم شده بود...

وای برمن! یعنی چه اتفاقی افتاده ؟

نکند گرفتار شده ام؟... یعنی به دام افتاده ام؟؟...من؟؟؟؟

نه!... یعنی مبتلا شده ام؟؟

چگونه باور کنم؟؟... نه دروغ است!... این خیال واهی ست!...امکان ندارد!

اما انگار دروغ نبود!... آری !دروغ نبود!من گرفتار شده بودم؛ بی آنکه خود بویی برده باشم.

بارها خواستم به خود بقبولانم که نه!...

 اما... همه حال و احوالم.......چشمان خسته و دل بی قرارم گواهی می داد که من....

حالا چه باید می کردم؟... چه باید می کردم با یک دام و صیادی که....

..................................................

.....................................................................................

...........................................................................

بارالها!....من ضعیفم و نادان. خوب می دانی که هنوز آشنا به رمز و راز این زمانه نیستم.

جوانی نا آگاهم و بنده ای گنهکار!... نه راه و رسم می شناسم، نه علم بندگی می دانم؛

تنها مخلوقی بی ثمرم که جز زحمت بر درِ رحمتت چیزی ندارم.

این بار نیز با همه نداری ام خود را به تو می سپارم....

پس راهنمای راهم باش ای همه هستی ام در دستان تو....نازنین معبودم! دستم بگیر....

دوشنبه 25 مهر1390  توسط نيايش  |

 

آیا من هم ؟؟ 2

... به قدر یقین کارزاری بزرگ انتظارم را می کشید!!!تا در هیاهویی سهمگین، همه رویاها و آرزوهایم را به یغما ببرد.....وای که دیگر چیزی برایم هویدا نبود و تا چشم کار می کرد، ابهام بود و تردید و دودلی... چه باید می کردم؟ چگونه باید فائق می آمدم بر این دنیای تلاطم؟ 

نه ... نمی شد... انگار خیلی دیر شده بود...دیگر تقلا بی فایده بود. هربار که خود را به تلاش وامی داشتم تا وجودم را از حصار این تارهای چسبنده  و زنجیرهای ستبر خیالی رها سازم، جذبه ای در درونم دستانم را می کشید و محکم به زمینم می کوفت... 

وای بر من!... براستی این چه بود که این چنین لحظه هایم را از من ربود؟ این چه دردی بود که آرام آرام نگاهم را مست می کرد و اعضای تنم را بی طاقت و شل... ذهنم را درگیر کرده بود و دلم را اسیر... یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟ هربار که روشنی روز به آرامش شب می رسید و انتهای سیاهی شب فردایی دوباره را رقم می زد... انگاره ای نا آشنا در درونم می جوشید و عجین با لحظه هایم می گشت...

حالا دیگر چند صباحی بود که من همان من نبودم! گویی کوهی از افکار و اندیشه های نو به ذهن بی سپرم هجوم آورده بود.از سردرگمی و پرسه زدن در کوچه های تنگ افکارم به ستوه آمده بودم.

 نه!....انگار در تارو پودم رخنه کرده بود. عجیب در عمق وجودم جا خشک کرده بود و شور و حرارتی نفس گیر را در دل بی چاره ام شعله ور می ساخت. شور و حرارتی که تاکنون حس نکرده بودم و با شراره هایش غریبی می کردم....

من کجا بودم؟؟؟.... آیا غرق شده بودم یا نجات می یافتم؟؟؟...

این راهی که می رفتم به کدامین سرزمین ختم می شد؟؟؟ چه چیزی این چنین روزمره گی ام را سلب کرده بود و در طریقی که خود می خواست هدایتم می کرد؟   

آه !...من به کجا می رفتم؟؟؟

 این چه بود که کم کمک وابسته ام می کرد و هنگام شوریدگی و بی قراری مسکنم شده بود؟ وای که چه بی رحمانه روزگارم را دستخوش نوسان کرده بود و زمام اختیارم به دست گرفته بود...

آیا حس بود یا حال و هوا؟...              اندیشه  بود یا عمل؟...

درد بود یا دوا؟...                             از زمره اشیاء بود یا در جرگه احورا؟...

نامش چه بود این فاعل چیره دستی که همه وجودم را در حصار خویش داشت؟...

وای که درمانده شدم از بس پرسیدم و نگرفتم جواب...

ادامه دارد!

 

شنبه 23 مهر1390  توسط نيايش  |

 

آیا من هم؟؟ 1

... مدتها بود که دلم در گوشه تنهایی خود تکیده ،بی آنکه دستخوش مقوله ای ناخوانده باشد، برای آرزوهای دور و درازش فرداهایی دل فریب تصویر می کرد. تنهای تنها... ولی از فرط شورو شعف انرژی دو چندان می کرد و روزگار می گذراند. همه آرام و قرارش رسیدن بود و مرتفعترین قله ها، همچون دشتی هموار فرا می خواندش... و زمان در معرکه ثانیه ها چه خوش سپری می شد ، غافل از اینکه این آبی پهناور بالای سرش که سقف اعتمادش بود، هماره آفتاب را در قلب خود نخواهد فشرد. آری گهگاه ابرهای کبود  بر سپهر رویاهایش سایه می افکند و زمین آرزوهایش سست می شد. اما ایمان و اراده اش آبی کامیابی را دامن می زد و لحظه ها با چنین تلنگرهایی دلنشین تر می گشت، مادامی که تک تک آرمانهایش به منصه ظهور نشیند.... تا اینکه... تا اینکه... حوادثی نابهنگام، ماهیت این بلورهای رنگی را در هم شکست... در هم شکست و اندک اندک مرارت به دل ثانیه ها نشست.

همو که گمان نمی کرد حتی آنی ، نگرانی و تشویش آسودگی خاطرش را به لرزه وادارد...هموکه برای هر قفلی کلیدی راهگشا داشت و هرگز ترس و هراس بر آیینه کیاست و ذکاوتش خدشه ای وارد نمی کرد ... اکنون هاج و واج  گذر زمان را چون باد از کف می داد و آن همه دویدن ها و تلاطم ها به گوشه انزوا بدل گشته بود....مرگ ثانیه هایش بود و اشک و .... آه و... قلم و...  برگه ای سفید

براستی چه برسرم آمده بود....؟؟؟

به قدر یقین کارزاری بزرگ انتظارم را می کشید!!

ادامه دارد!

سه شنبه 19 مهر1390  توسط نيايش  |

 

سلام

گاهی وقتها می شه که واقعا کم می یاری!در مقابل دنیایی از محبت و خوبی  در عجب می مونی! هیچی برای گفتن نداری! و تنها عکس العملت در جواب اینهمه صفا و صمیمیت فقط سره به زیر انداخته ست و چهره برافروخته از خجالت ..........

سلام!...یه سلام پر رنگ به غلظت محبت واقعی برآمده از دلهای پاکتون...به روشنی نگاهتون...و به عطر دل انگیز حضور نابتون....اگه بگم دلم برای تک تکتون به تنگ اومده بود دروغ نگفتم...انقدر که برای نشستن پشت مونیتور و رقص انگشتانم رو دکمه های سیاه کیبورد لحظه شماری می کردم! تا فقط لحظه ای مثل سابق هم کلامتون باشم  و با همه وجود تو خونه برگریزان امیدم مهمون نوازی بکنم یا که  مهمون کلبه های رنگارنگتون بشم ! شکر که این لحظه های ناب با شما بودن فرارسید...بی نهایت شکر!

و اما نازنین نیلوفرم!.... کسی که با نگاه وسیع و دل دریاییش ! وقتی دست به قلم میشه جز محشر چیزی نمی آفرینه... کسی که انقدر خوب و پاک و عزیز هست که برای دوست داشتنش حتی پری های دریایی هم از همدیگه  سبقت می گیرند!... کسی که با بیان شیوا و قلم فرسائیش دل می بره از هر وجودی که برای اولین بار دیده بر نگاره های نازنینش انداخته!... کسی که بهترین دوست منه وهر لحظه بیشتر از گذشته دیوانه مرام و معرفت حقیقیش میشم!... ونیلوفر...تنها کسی که در تمام لحظات مخصوصا  تواین مدت بحرانی ذره ای تنهام نذاشت...!

نیلوفر عزیزم با همه وجود به داشتن گلی مثل تو افتخار می کنم و از اینکه تو رو دارم دنیا دنیا خدارو شاکرم!

دوشنبه 18 مهر1390  توسط نيايش  |

 

مادربزرگ

خانه ي "كاه گِل" مهرباني هايت

يك سفره باعطر خوب "نان و ريحان و چاي"

گرماي بخاري زغالي كُنج اتاق

و فانوسي كه روشني بخش اين اتاقك زيباست

پنجره اي با پرده هاي آويخته از طرح نرگس

و """محبتي""" كه بي دريغ بر من ميكني

مرا دوباره به آنروزهاي نيلي ميبرد...كودكي هاي شيرين بي تكرار

روزهايي كه موهايم را مي بافتي و در گوشم

قصه ي گرگ و بره را تكرار ميكردي

گوئي ميدانستي بايد بدانم

تا اين روزهاي "گرگي" را خوب بشناسم

نميدانم چه مينويسم ...باور كنيد

كمي مدارا ...كمي

كم آورده ام

نيايش برگرد....

واسه شما نوشت :براي شفاي يه دوست دعا كنيد .....اين تنها يه خواهش نيست ..التماسه

توسط نيلوفر

چهارشنبه 13 مهر1390  توسط نيايش  |

 

بهانه

 تو ....

مي روي ...

پاي درخت نارنج...همانجا كه عطرش مرا ياد خدا مي اندازد .....

مي نشيني و گلها را در دامنت ميريزي..مي بافم غنچه ها را به هم ...

ميخواهم روزي بر موهايت ببندم

دوباره بهانه ميگيرم نبودنت را و خيال مي كشم بر اين بوم سياه

ميخواهم ببوسمت

دوري

نزديكتر بيا

نيايشم


نيلوفر

دوشنبه 4 مهر1390  توسط نيايش  |

 

نجواي اولين بي تو

بوي "دلتنگي" در امتداد اين سياهه ي باريك هنوووووز هيچ نشده ...به مشام مي رسد

دستت دور از دستان من ....مي روي به راهي كه" طلوع "را بيابي

بي آنكه بداني

آفتاب من

حضور گرم تو بود كه لحظه لحظه كم رنگ تر ...و كم نور تر مي شود

بوي خوب تو مي دهد اين كلبه ...هنوز جاي انگشتان تو كه بر تن كلمات مي زدي به وضوح پيداست...

و نجواهاي ضعيفم را كه در امتداد پرباري واژه هايت ثبت ميكردي تا اميد به داشتنت هر لحظه در من زنده باشد

"افسوس" كه......

دستت را به علامت سكوت بر صورتت گرفته اي و من ديگر هيچ نمي توانم بگويم از تو ....

مهربانم ....اينجا تنها تو را ميخواهد و ميخواند ...نه واژه هاي حقير مرا

مي آيم و رج ميزنم صفحه به صفحه ....و از نبودنت و نداشتنت مينويسم به اميد "طلوع دوباره ي تو"


توسط:نيلوفرِتو

پنجشنبه 31 شهریور1390  توسط نيايش  |

 

تقدیم به ( پروای گیلان ) به پاس همه مهربانی هایش

شنیدین که می گن آدما وقتی می رن سفر پخته می شن!؟ یا دوستان واقعی رو باید در سفر شناخت و از این حرفها.....می خوام بگم سفر کوتاهی که اخیرا" داشتم، به اندازه همه سفرهای عمرم برام لذت بخش بود.البته هر سفری برای خودش ارزش و معنا و مفهومی داره؛ چه سفرهای زیارتی  که عطر معنویت و صفا، وجودت رو پر می کنه و وقتی برمی گردی لبریز میشی از آرامش و حس پاکی و یکرنگی ... چه سفرهای سیاحتی که همه جوره رو حال و هوات تاثیر میذاره و سرشار از روحیه تازه میشی برای یک شروع دوباره....اما این سفربرای من خیلی فرق داشت! چراکه هم آکنده از عطر معنویت بود هم مالامال از حال و هوا و روحیه سالم ... و فرق بزرگش اینکه به جرأت می تونم بگم: من توی این سفر درس یک عمر زندگی رو توی یک شبانه روز یاد گرفتم........و خاطره قشنگش رو هر لحظه تو ذهنم مرور می کنم تا مبادا لحظه ای، ثانیه ای یا تصویری حتی کوتاه از ذهنم پاک بشه..... و ای کاش می تونستم ذره ذره ش رو یجوری ثبت کنم و تا ابد پیش خودم نگه دارم. ولی چه ثبتی بالاتر از این که صحنه به صحنه این روز قشنگ تو ضمیر قلبم ودر دفتر ذهنم حک شده! ولی چیزی که آزارم میده اینه که چطور می تونم اونطور که شایسته هست قلم بزنم؟؟؟ وقتی اندیشه کوتاهم قد نمیده به اونهمه بزرگی ....وقتی صندوقچه واژگانم کم میاره در برابر اونهمه معرفت....حتی بااینکه تمام طول راه دائم با ذهنم درگیر بودم و کلنجار می رفتم تا بتونم  عین واقعیت رو به تصویر بکشم......ولی چه کنم وقتی نه توانی دارم نه قدرتی !....نه جمله ای نه لغتی !.......حتی قلمم اظهار عجز می کنه و از جاری شدن تو دل سفید کاغذ هراس داره.....با همه اینها تمام سعیم رو می کنم .....امید که مورد قبول عزیزان واقع بشه!

 بازهم قلم بی زبان و این دل تنگ من! و هزار هزار واژه نتوانستن در برابر هجمه نیاز کاغذی سپید! اما این بار احساس دینی عجیب ، گویی قلمم را به حرف واداشته و نمی دانم  چه در سینه دارد کاینچنین بر خط خطی های دفترم می تازد! و من چه ناتوانم  که با این دل پرتلاطم و این دستان لرزان، افسارش بگیرم تا شاید زیبا بنگارد.......اما می نویسم باهمه وجود........و تقدیم می کنم به کسی که همه وجودش مال خودش نیست!

چندی پیش گفته بودم  آنجا که از اعماق قلبم  حتی نگاره حقیرم  همه با هم چشم انتظارت بودیم تا بیایی  و خانه دلمان را رنگ صفا ببخشی ! آنجا که بزرگیت را در دل خط خطی هایم به تصویر کشیدم  وخواستم که با واژه های حقیرم از  وجود بی مثالت  بگویم!...  آنجا که گفته بودم ؛  تو از صمیم قلب می سوزی تا روشنایی بخش دلهای کوچک اما بی قرار پیرامونت باشی...یادت هست؟؟؟.....اما اینبار با چشمان بهت زده ام دیدم ، ذره ذره سوختنت را برای روشنی دل عصاره های وجودت.....دیدم که چگونه از جان و دل به دست پرورده هایت عشق می ورزی!.....آنجا گفته بودم که مریدانت چون هاله ای نگارین دورتادور جوانمردی ات حلقه عشق بسته اند و هرگز دوری از تو را در سر ندارند!........اما اینجا به عینه دیدم که زمین و زمان مرید توأند وچهره ای نیست که محو نگاه پرفروغت  بشود اما در دل شوق عشقت نپرورد! چه بگویم که  حتی ماهیان دریا به استقبال حضور پرصلابتت دیوانه وار چرخ شوق می زنند!.... و دشت و دمن با لمس وجودت رنگ می بازد و دریا از درد دل غمگینت  بی قرار تر از همیشه  برسینه ساحل می کوبد!...........چه کرده ای تو با این روزگارکه در معنی بزرگی ات وامانده؟؟؟ چه کرده ای  با دل این مردم که با دیدنت موجی از سرور بر چهره ی ملولشان نقش می بندد؟؟؟ گوئی باشنیدن صدای مهربانت خستگی از تن می زدایند. آری ! آنجا  گفته بودم که پیوندی عمیق بین تو  و دوستارانت بسته شده که برای گسیختنش هیچ دست آتش افروزی قادر نمی باشد! اما اینجا با همه وجود درک کردم که هرکه باتو دست دوستی داده  بی شک رفاقت ناب تو را برای بهشت و آخرتش نیز خواسته!

گفته بودم که ایستاده ای! با همه دردهای پنهان سینه ات !....تا تکیه گاه باشی برای غنچه های داغ دیده ای که از گزند بادهای تند و باران های هولناک رمقی برای قد کشیدن ندارند...اما وای برمن! که نمی دانستم به حقیقت در سینه درد داری و پنهان می کنی!  و همچنان می سوزی  از عمق وجود تا بچه های نیمکت نشینت  اوج قله های موفقیت را درک کنند! براستی خوش به سعادت بچه هایی که چشم به دم و بازدمت دوخته اند تا مهربانی را حجی کنند و درس انسانیت و بزرگی را  از معلم موفقی چون تو بگیرند.  توئی که سایه حضورت سرپناهشان بوده و دستان نوازشت آرام و قرارشان!

آنروز فکر می کردم که خوب شناختمت و حقیقت وجودی ات را درک کرده ام! اما امروز با درک تنها ذره ای از دنیای شگفت انگیزت با دنیایی از حسرت می گویم که تو دریایی و من با وجود همچون قطره ام در برابرت هرگز نمیتوانم بزرگی ات را بسرایم. سرشت رویایی تو ماورای اندیشه کوتاه من است ومن با این ذهن یخ زده و این افکار بسته ام  چگونه می توانم  از تو بگویم و فعل مرامت راصرف کنم؟؟؟ چگونه ؟؟؟

توئی که واژه عبادت را معنای دیگر بخشیده ای و کتاب انسانیت را شایسته تر نگاشته ای!..... توئی که بخشش و مهربانی اولین ارمغان صبحت می شود به همگان و تا دل سیاه شب رایحه خوبی و صفا و صمیمیت وجودت عالم و آدم  را سرمست می کند! توئی که شب و روز نداری و آسایش از خود سلب کرده ای تا تنها مایه آرامش دلهای بی قراری باشی که بعد از خدا دل به مرام حقیقی  تو خوش کرده اند!

دیگر از کدامین خوبیت بگویم ؛ که مرا نه توان وصف است نه قدرت بیان؟ تنها آرزو می کنم که همیشه خوش و خرّم  بمانی تا همگان  ازبودن در کنارت  اوج  بگیرند و حقیقت وجودت را بیش تر از پیش بشناسند!

سلامت و سرافراز و سربلند باشی!

این هم آدرس پروای گیلان ـ آشنایی با این معلم بزرگ وار خالی از لطف نیست. http://www.khakebaroon.blogfa.com/

جمعه 18 شهریور1390  توسط نيايش  |

 

عیدتان مبارک

رمضان می رود و می برد از کف دل ما

آنکه یک ماه صفا یافت از او محفل ما

رمضان عقده گشا بود گنهکاران را

وای اگر او رود و حل نشود مشکل ما

حال ای ماه خدا می روی آهسته برو

که ندانی چه کند رفتن تو با دل ما...

استشمام عطر عید        گوارای وجود پاکتان!

 

 

دوشنبه 7 شهریور1390  توسط نيايش  |

 

شبهای عجیب

بار دیگر سفره ای از نور باز شد وفصل عشق و عشق بازی فرا رسید؛ ماهی که با همه جلال و عظمتش...باران رحمتش و با عطر آسمانی سحرهایش آمد تا دوباره فاصله آسمان و زمین کم شود, طلوع خورشید معنای دیگری به خود بگیرد و غروبش سرشار از حسی شود که عاشقانه ترین شعرهاهم نمی تواند لحظه ای از لحظاتش را تصویر کند.......

اما نمی دانم چرا حسی غریب آزارم میدهد!!!... انگار حسرتی سنگین, سینه ام را از درون می فشارد, حسرتی که  با از نیمه گذشتن این ماه روحانی دوچندان می گردد!... تلاطمی نفس گیر که عطر دلگیرش در آشفتگی خط خطی هایم نیز  خوب حس می شود.... نمی دانم! گوئی هنوز نیافته ام گمشده وجودی را....نمی دانم!...تنها می دانم که زوده زود می گذرد و من  آسوده ثانیه ها را از کف می دهم!...نکند باز ناکام و حسرت به دل قنوت فطرش را بگیرم و کوله باری از غفلت و پشیمانی را عیدی روزه هایم سازم....نکند همچون کبک  زیر هجوم سنگینی از برف های فراموشی سر برده باشم و بی آنکه خودی از خود شناسم پای نادانی ام را دردل  آینده پیش رو بگذارم؟!؟ ... وای!... نه!... تنها امیدم این شبهای عجیب است. شبهایی که گاه کش می آیند در ناله هایی که گره می خورد به الغوث الغوث هایی که در اطرافم طنین می اندازد, الغوث هایی که شاید دل خاک خورده ام را بشکند و اشکی از عجز به چشمانم آورد...تا طلب کنم رهایی را, رهایی از ستمی که به خود روا داشته ام و روحی که مدتهاست اسیرش کرده ام در کالبد جسم.....پروردگارا!....کمی درک!... ذره ای معرفت!... یاری ام کن!....

پنجشنبه 27 مرداد1390  توسط نيايش  |

 

چشم انتظار

 آبرویم را نریزی دل!!!............ای نخورده مست........

این همان شاه بیتی ست که به ندرت ورد زبانم می گردد...اما همینکه رد پایش جاری میشود،می فهمم که در دلم غوغایی برپاست.....و چه سخت است جاری کردن غوغای دلم بر این بوم تیره.....

وحال باید بیاندیشم...و می اندیشم...می اندیشم....به اولین روز آشنایی امان.....آنزمان که همه جا بیشه ای از نور بود و پر از ستاره های شیشه ای...جایی پر از اطلسی و سرشار از عطر یاس...انگار منتظر بودم، منتظرتلنگری برای پرکشیدن       یا ، بهانه ای برای مهربان شدن....

نمی دانم ازجنس بهار بودی ،یا همرنگ قطره های باران!...تنها می دانم...هرچه که بودی با نسیم خیالت ،طراوتی سحرآمیز و رایحه ای نمناک در گوشه گوشه دلم جا  کردی.....

می خواندمت، واژه واژه ات را...           خوب حس می کردم سنگینی کلامت را...

انگار آشنا بود برایم، سطر به سطر پروانگی ات به سوی عشق   یا نه! حتی ذره ذره تار و پود آدم برفی ات

دلم هوایی شده بود ،در حال و هوای عطرآگین پروائیت...

نه !بخاطر مهر و محبت صمیمی ات     نه !بخاطر صفای کلام و وفای همیشگی ات     ونه حتی بخاطر درودهای پر سرورت...       نه! نه!        تنها بخاطر اینکه عطر عشق می داد کلبه باران زده ات، و من این بوی عاشقانه را تنها و تنها در آجر به آجر خانه تنهایی تو یافته بودم...

آمده بودم!    اما تنها من نیامده بودم، کمتر کسی بود که گرفتار عمق غریبانه کلامت نشده باشد.

تو که عشق را زیبا سروده بودی...    و واژه  مهربانی را جور دیگرمعنا کرده بودی...

تو که از صمیم قلب می سوختی تا روشنایی بخش دلهای  کوچک اما بی قرار پیرامونت باشی، که همچون هاله ای نگارین، دور تا دور جوان مردی ات حلقه عشق بسته بودند. پیوندی عمیق که  برای گسیختنش  در این دنیا و این زمانه هیچ دست آتش افروزی قادر نمی باشد.

آری از تو می گویم!...تو که ایستاده ای...با همه دردهای پنهان سینه ات..اما  ایستاده ای...بلند و رعنا!

تا که تکیه گاه باشی برای غنچه های داغ دیده ای که از گزند بادهای تند و باران های هولناک رمقی برای  قد کشیدن ندارند      و سایه حضورت... سرپناه باشد و دستان نوازشت آرام و قرار...

تو که هستی! ....با همه آرزوهای  خشک شده ات...و می مانی با همه زخم های کهنه ات، تا تیمار کنی، زخم های سر باز شده را ، و آرام کنی پلک های خشک و بی طاقت گشته از خستگی زمانه را...و با یاد حضورت مهمان این پلک های  پریشان می شوی تا اندکی  هم خواب راحت مهمانشان شود.

تو مرهم خیس  آن لبهای تفتیده ای که از درد این روزگار بی رحم فریاد خستگی و بی آشیانی سرداده اند!.. تو حرف به حرف مهربانی را حجی کرده ای! ...و استادانه یاد می دهی  که حتی در دل سیاه شب هم، این لبخند زیبای ماه است که امید را زنده می کند!...و اینگونه می شود که غریبانه عاشق می کنی هر دلی را که بی خبر پا در حریمت باز کرده...و چه بی صبرانه نصیب لحظه هایشان می شوی!...

آری!   این تو بودی       و معنای بزرگی ات....             و من!...

حالا که خوب شناخته بودمت، حالا که بزرگی ات را می فهمیدم  و حقیقت وجودی و سرشت رویایی ات را خوب درک می کردم....منکه رویایی بودم... و احساس، تنها رنگ کالبدم... درد دیدار شد یغما گر آرامشم!    

درک نگاهت.....حس بودن در کنارت....و هم کلامی با وجود پاکت....ربود همه آرام و قرارم !

حالا دیگر دلم می خواست معنی و مفهوم زندگی را از عمق نگاهت بیاموزم...دلم می خواست  پرواز و پروانگی را در سایه حضورت تمرین کنم... می خواستم پاکی و روشنایی آب را در چهره ماه تو درک کنم... آسمان شب را با تو ببینم و زبان تاریکی را با تو بفهمم....دلم می خواست بدانم که ابرها چقدر،مهربانند و روح  باران چقدر لطیف و زیباست....

و تو همه اینهارا می دانستی...تو که نگاهت رویایی زیبا و پایان ناپذیر بود!.......

حالا دیگر نگاه حقیقی ات را ماورای قصه ها و هم زبانی ات را در دنیای زنده ام  می خواستم...

دل دریایی ات  را می خواستم تا آرزوهایم را بدون هیچ هراسی ابراز کنم  و آن شانه های قرص و محکمت، تا راز دل درد آشنایم را برملا سازم...

و این افکار مدام و این اندیشه های افسونگر شبانه روز با من بود! آنقدر که من چشم انتظار شدم ...و تو مسافر جاده های خاطره        من منتظر بودم و تو راهی کوچه های غربت...

تا که بیایی!...و دیدار افسانه ای ات تسکین دردهای دلم باشد...آری! تو آمدی و همان شد که فکر می کردم... همان رویاهای قشنگ که مدتها در کوچه پس کوچه های خیالم مرور می شد!

حالا دیگر ،نگاه دردآشنایت را با تمام وجود حس می کردم   و چشم بر نمی داشتم از قدمهایت که چه مسیرها پیموده تا درمانگر درد دلی باشد!    حالا  فاصله نگاهم با تو تنها به اندازه یک چشم بر هم زدن بود و من دریغ می کردم از پلک زدن.....

من بودم و ........مات و مبهوت این همه بزرگی!.......

حالا دیگر می خواستم یک شاخه گل یاس تنها باشم و آرزو کنم که آنزمان که دلت گرفت به دستت پرپر شوم تا دیگر شاهد آن اشکهای پر از حرفت نباشم....

 

سه شنبه 18 مرداد1390  توسط نيايش  |

 

ماه رمضان

حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن ، ماه عبادتهای عاشقانه

نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به همه دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم . . .

 و از همه شما خوبان التماس دعا دارم..........

سه شنبه 11 مرداد1390  توسط نيايش  |

 

آه ... دلم

چقدر دلم تنگ است برای دلم!!!!.......مدتی ست هوای خودم کرده ام........!!

هوای یک دنیا شوریدگی وسرمستی.......سبک بال تر از بالهای قاصدک

هجوم سنگینی از افکار پاییزی باغچه خیالم را به ستوه آورده........

سکوتی نفس گیر زنجیر بسته به دلم.........و کشان کشان می بَردم به زندان تاریکی.....

دلم هوایی شده انگار....پرواز می خواهد.....اما ...چه کنم با این قاصدکهای پژمرده ؟؟؟

عطر سرد دلتنگی در هزار توی قلبم پرسه می زند.....

نکند غرق شوم در اینهمه نا آرامی.... براستی چه واژه غریبی ست آرامش!!!.....

تو گوئی قصه برف به تابستان است......واااای......... دلم، چیزی می خواهد !!!.........

خسته ام!!!!!........ای خدا ......تنها ذره ای آرامش...........

خوب می دانم چیست دردم!!!.....   آری! عشق می خواهد دلم...

چهارشنبه 29 تیر1390  توسط نيايش  |

 

غم بی آقائی

بازهم نارنجی رنگ زیبائی ،هاله نگاه خورشید گشته...و نرم نرمک قدرت نفوذ شراره هایش را کم رنگ می کند...

آری باز هم غروبی سنگین، سایه بر پیکر آدینه افکنده...و جمعه ای دیگر پر از طعم تلخ جدائی تکرار می شود...

باز هم درد دوری و  حدیث دلتنگی...و...وای  از اینهمه خلوتهایی که بی وجود یار سپری می شود....

و اکنون که..... ریسه ریسه عشق بر در و دیوار شهر جلوه گری می کند.....

اکنون که شیرینی ها، شیرین تر از هر زمان طبق طبق بر فراز دستها طی می شود....

اکنون که پیوندها عمیق تر ... و ساز شور و شعف دلنشین تر از همیشه آدمیان را به وجد می آورد.....

بیا و ببین که چگونه غربتی سیاه و سکوتی دلگیر تمام وجودم را در حصار خویش دارد....

بیا و ببین که چگونه شکوه لذتهای دنیا و جاذبه های حیات با تمام وسعت و عظمتش دلم را در هم می پیچد..

نمی دانم چرا در اوج سلسله اینهمه شور....

صدای حزین دلتنگی این چنین غریب مهمان  دلم می شود؟؟؟.......

وچقدر اشک راحت تر از همیشه بر گستره چشمانم حلقه می بندد؟؟؟

اما نه ! گوئی اشکها هم التیام بخش نیستند و هربار که فرود می آیند آتش به جانم می اندازند....

موجی از بی قراری دلم را به تلاطم واداشته ...

 و هجوم برگ ریز غصه ها شیرازه وجودم را از هم می پاشد....

می دانم که هستی آقا......این یگانه امیدی ست که از ورای این ماتمکده نفس و تن و دنیا.....

به من جدا شده از تو نوید حیات می بخشد....

پس بدان! که  این حزین..این مویه واین دلگساری جز ردای سبز محمّدیت چاره سازی دیگر برای رهائی ندارد.........

مولای من! کوتاهی ام را به حساب بی وفائی ام مگذار ......اندیشه کوتاهم را باور کن و بدان !.....

اگر تاکنون نتوانسته ام حق انتظار را به درستی به جا آورم....

 بخاطر وسعت بی انتهای توست که در ژرفای ذهن کوچکم نمی گنجد....

مهدیا! ...ای آقای خوبان عالم بیا.......

بیا که غم بی آقائی و بی مولائی سنگین تر از هر دردی آزارمان می دهد.......

بیا!.........بیا و این باغ حزین عاشقانت را به گلستان یاسین زهرائی مبدل ساز .........

 

جمعه 24 تیر1390  توسط نيايش  |

 

کاش نمی دانستم

http://s1.picofile.com/file/6335135810/love_kiss_tanhae_%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7_ba2inam_2_.jpg

قد کشیده ام! ......انقدر که فرق سرم می خورد به سقف باید و نبایدهای این روزگار....

بزرگ شده ام! ... انقدر که درک این روزهای تکراری، مثل سرکشیدن چائی سرد،دیگر دلچسب نیست

می فهمم! ........ انقدر که  گاه .....از سایه ام نیز خطر می کنم.......

کاش نمی دانستم این همه را...........

کاش نمی دانستم!....تا قلم فهم ، این چنین  فکر ثانیه هایم را خط خطی نمی کرد....

کاش نمی فهمیدم!.... تا فکر و خیال های پژمرده ، این چنین آرامشم را به تاراج نمی برد...

کاش نمی ترسیدم!......تا ضربان های ملتهب ، این گونه لرزه بر اندامم نمی انداخت....

چه سخت است بزرگ شدن......و چه مکافات بزرگی ست بزرگ دیدن...و بزرگ فهمیدن

وسهم من  از این همه...........

تنها کوهی از خستگی های سترگ است که روی شانه های جوانی ام سنگینی می کند

و اکنون این چشمان خسته.......

چه با غبطه می نگرد......تمام دنیای خردسالی را که بی محابا خطر می کند

چه نا شکیب می دود پی توپ لحظه هایش در عرض بزرگراه زمان.......

بی هیچ دلهره ای.....بی هیچ ذره ای هراس!

چه آسود می برد انگشت کنجکاوی اش را، در دل کندوی حادثه.......

بی هیچ ترسی  از نیش های زهرآگین!

چه خوش خیال دست می کشد بر لبه تیز چاقوی فریب .....

بی هیچ واهمه ای از خون سرخ دستان کوچکش...

و از این همه......تنها پی همان قهقهه های کودکانه است و آن لذت وهیجان زود گذر 

نه طعم دلتنگی می فهمد....نه راز تنهایی می داند....و نه حتی آه و اندوه و غم می شناسد

کاش تنها می دانست .....که نباید بزرگ شود!

 

نجوای نیلوفرم ۸

چه لحظه های سرديست ...نگاشتن از همان لحظه های گرم تكرار نشدنی

مزه ی تلخ اين روزها ....حتی با ياد شيرين آنروزها حل نمی شود

باد ميوزد بر تن ترد اين خاطرات و خنكای وجودم ميشود..

چه معصوميتهائی كه از دست رفت به قيمت عبور از كودكی و رسيدن به جوانی......

و من..............در انتهای اين سه نقطه های بی جان

تنها انگشت ميكوبم بر تن كلمات و می رقصانمشان .....

تا شايد كمی....... .لحظه ای در اين كوچه كه بن بست شده ....

و راه به گذشته ندارد بنشينم وآرام گيرم از يادشان

شنبه 18 تیر1390  توسط نيايش  |

 

 



بنام آنکه هستی با تمام زیباییش قائم به ذات اوست

عرض سلام و ادب دارم حضور تمامی دوستانی که با انتخاب این وبلاگ بر حقیر منت نهادند

آنچه مقابل دیده پرمهرتان جاریست گزیده ای از آثار ادبی حقیر است که بنابر پیشنهاد عزیزی در این اندک گردهم آمده

با این امید که به فضل الهی این سیاه کاری ها مقبول خاطر عزیزان افتد و کوچه باغ اندیشه ای را طراوت بخشد



 

عاشقانه
مناجات
داستانک
مطالب جالب
شعر
شاعرانه
دل نوشته
انتظار
مناسبتها
نجوای نیلوفرانه
بهار (3)
دل نوشته (1)
تولد (1)
زمستان (1)
سکوت (1)
ته نشینی (1)
یاسمن (1)
ساحل (1)
شهادت حضرت زهرا (1)
بهار می آید (1)
بوی بهار (1)
ارمغان (1)
راس ساعت عشق (1)
یخ زده ام (1)
رد پای بهار (1)
ساحل و دریا (1)
شعر دریا (1)
بهار شده (1)
یاربهاری (1)
بهار امید (1)

 

ارمغان یاسمن
عشق زهرا و علی
بهار امید
بهار من
ساحل و دریا
بوی بهار
دوباره سکوت
ته نشینی و تولد از یاد رفته
اولين عاشقانه
اولین یلدای با تو بودن

 

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

 

عشق علیه السلام (دکتر قزوه)
سالهای تاکنون (استاد کاکائی)
شاعرانه (استاد سعیدی راد)
باتو اینم
سایت شهید آوینی
عشق نیلوفری من
نوشته
یا ساقی العطاشی
دلتنگی های قاصدک
یه غریبه آشنا
کلک خیال انگیز
مفتاح نور
پنجره فولاد
ستارگان خاکی
به طراوت باران
ستاره هشتم
مسیر زندگی
پروای گیلان
کشکول رئیسی
عاشقان منتظر باشید
غوغای عشق در دفتر عشق
خیلی دور خیلی نزدیک
دل من و یک راه پرستاره
غریب
راز قلم
بهونه ها
ساز خاموش
joiner10
دیدار
افق
ترمادول 100
محکم
خار سرگردان
کنار....دون
خیس تر از باران
راه فضیلت
در انتظار گل نرگس
پروین پناهی
گیتار تنهایی
سیب کال
313 مبارز
توشه
جوانی المثنی ندارد
بر بال بوریا
خاکریز انتظار
مژی جون
سکوت

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پست